محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
2072
تاريخ الطبرى ( فارسي )
كرد من على را بيشتر مىپسندم اى مرد با خويشتن بيعت كن و ما را آسوده كن و سرفرازمان كن » گفت : « اى ابو اسحاق من خودم را از خلافت كنار زدهام كه انتخاب كنم و اگر چنين نكرده بودم و اختيار با من بود خلافت را نمىخواستم كه آن را بخواب چون باغى سبز پر علف ديدهام كه نرى بيامد كه نرى معتبرتر از آن نديده بودم و بگذشت گويى ببرى بود و به آنچه در باغ بود ننگريست و از باغ برفت و منحرف نشد از آن پس شترى از دنبال وى بيامد و از پى وى برفت تا از باغ برون شد . آنگاه نرى پر رونق بيامد كه مهار خود را مىكشيد و به راست و چپ مينگريست و به راه آن دو تن پيشين مىرفت و از باغ برون شد آنگاه شتر چهارم در آمد و در باغ چريد . نه به خدا من چهارمى نمىشوم از پس ابو بكر و عمر كس بجاى آنها نيايد كه مردم از او راضى شوند . » سعد گفت : « بيم دارم ضعف بر تو چيره شده باشد كار خويش را به سر بر ، كه دستور عمر را دانسته اى » آنگاه زبير و سعد برفتند ، مسور بن مخرمه على را بخواند و عبد الرحمن مدتى دراز با وى آهسته گويى كرد ، على ترديد نداشت كه خلافت از اوست ، آنگاه برخاست و مسور را براى آوردن عثمان فرستاد و با وى آهسته گويى كرد تا اذان صبح آن دو را از هم جدا كرد . عمرو بن ميمون گويد : عبد الله بن عمر به من گفت : « اى عمرو ! هر كه بگويد از سخنانى كه عبد الرحمن بن عوف با على و عثمان گفت خبر دارد ندانسته گفته است . » گويد : قضاى پروردگار بر عثمان قرار گرفت و چون نماز صبح بكردند گروه را فراهم آورد و كس فرستاد و مهاجرانى را كه در مدينه بودند با اهل سابقه و حرمت از انصار و سران سپاه بياورد كه فراهم آمدند و مسجد از مردم پر شد . آنگاه عبد الرحمن گفت : « اى مردم كسان مىخواهند كه مردم ولايات سوى ولايات خويش روند و دانسته